تبلیغات
.: بی خانمان :. - در خموشی های ساحل


اشک هایی از جنس خون، اشک هایی به نام شعر! (خط خطی های یک مهندس کامپیوتر)



جمعه 1 خرداد 1394 - 06:29 ب.ظ

در خموشی های ساحل


امروز بی هوا رفتم سراغ سی دی های قدیمیم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، محمد نوری بود. رفتم به 14 سال قبل. وقتی که بابام انتقالی گرفت به جزیره ی کیش. اول ابتدایی بودم. اول بابام رفت جزیره. اردیبهشت که تموم شد، ما هم رفتیم اونجا. تمام خونه زندگیمونو گذاشتیم و رفتیم اونجا.

جزیره جای عجیبیه. فقط تا یکی دو هفته ی اول قابل تحمله. بعدش میشه جهنم. احساس می کنی توی زندانی. از هر طرف میری، میرسی به دریا. اونجاست که تازه میفهمی غربت یعنی چی. تازه اینا مال وقتیه که با خونواده باشی. اگه تنها باشی که احتمالا سر دو هفته کم میاری.

خلاصه، اولش هر شب میری پاساژ، هر شب میری دریا، هرشب میری گردش، ولی کم کم همه چی تکراری میشه. روز ها هم اونقد گرمه که کلا همه جا تعطیله. هوا که تاریک میشه، تازه مردم از خونه میان بیرون. 
جاده های جزیره بی نهایت زیباست. مخصوصا جاده ی جهان و جاده ی کرانه. تفریح هرشب ما تا آخرین روز اقامتمون توی کیش، شده بود جاده گردی و شنای شبانه. همدم همیشگی جاده گردی ها هم محمد نوری بود و آلبوم "شکوفه ی خاطرات" . هنوزم که هنوزه، تمام آهنگ های این آلبوم رو حفظم.

امروز که آهنگ های قدیمی رو نگاه می کردم، نتونستم جلوی "شکوفه ی خاطرات" مقاومت کنم. کل آلبوم رو گوش کردم و با تک تک آهنگ هاش اشک ریختم. مخصوصا اونجایی که میگه:
در خموشی های ساحل، این منم تنهای تنها! (متن کامل ترانه)

یادمه اولین شکست عشقی زندگیم رو وقتی خوردم که خبر فوت محمد نوری رو شنیدم. روحش شاد.

کلا خاطره بازی چیز جالبی نیست. مخصوصا وقتی دلتنگ باشی. مخصوصا وقتی تنها باشی. خدا نصیب هیچکس نکنه :)



نظر بدهید!

طبقه بندی: |  کشک نامه |