تبلیغات
.: بی خانمان :. - گروس عبدالملکیان - نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود...


اشک هایی از جنس خون، اشک هایی به نام شعر! (خط خطی های یک مهندس کامپیوتر)



پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 - 10:30 ب.ظ

گروس عبدالملکیان - نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود...


(چقدر گریه کردم با این شعر)



در اطراف خانه ی من،

آن کس که به دیوار فکر می کند، آزاد است.

آن کس که به پنجره، غمگین.

و آن که به جستجوی آزادیست،

میان چهار دیوار، نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،

نشسته، می ایستد، چند قدم...

حتی تو هم خسته شدی از این شعر،

حالا چه برسد به او که نشسته،

می ایستد،

نه،

افتاد.





نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر |  گروس عبدالملکیان |