تبلیغات
.: بی خانمان :. - سرِ آن ندارد امشب، که برآید آفتابی


اشک هایی از جنس خون، اشک هایی به نام شعر! (خط خطی های یک مهندس کامپیوتر)



پنجشنبه 23 بهمن 1393 - 03:00 ب.ظ

سرِ آن ندارد امشب، که برآید آفتابی

این روز ها به شدت در حسرت و کمبود دلخوشی به سر می برم:

- Adele خیلی وقت است که دیگر کار جدیدی منتشر نکرده و Sky Fall آخرین کار او شده، در نتیجه رو آورده ام به آلبوم های قدیمی و برای هزارمین بار دارم آلبوم 21 را گوش می دهم.

- فیلم هایی که دوست داشتم در فجر امسال جایزه ببرند، اصلا به جشنواره راه پیدا نکردند (البته با برگزیده شدن هومن سیدی، باران کوثری و سحر دولتشاهی تا حدودی آرام شدم )

- اهواز که درد می کشد، از هوای تمیز این روز های تهران احساس گناه می کنم.

- چندین مستند و گزارش درباره ی انقلاب ایران دیده ام و از ابهام، دارم در افق محو می شوم. قرار است امسال یا سال آینده، وزارت خارجه آمریکا تعدادی از مدارک محرمانه مربوط به انقلاب ایران را منتشر کند. بی صبرانه منتظرم. به قول کامبیز فتاحی، هر چه بیشتر می فهمیم، کمتر سر در می آوریم.

- دارم با مشکلات روانی و شخصیت دو لایه ام کنار می آیم. تا حدودی فهمیده ام که کِی و کجا باید از کدام شخصیت استفاده کنم.

- طبق معمول مانند هر سال، روزشماری می کنم برای پایان سال و دیدن عزیرانم.

- هم با دانشگاه مشغولم و هم با کار. هر دو جدی و دشوار.

- گروهی در وایبر تشکیل داده ایم مخصوص ادبیات و شعر. دلخوشی کوچکی است، اما لذتش بزرگ. اگر دوست دارید در آن عضو شوید، به شماره ی 09369017142 درخواست بفرستید.

- با توجه به بازار کساد فیلم و موسیقی این روز ها، برگشته ام به آرشیوم و حسابی کیف می کنم از فیلم ها و آهنگ های قدیمی ام.

- حقوق بشر و حقوق شهروندی، نیاز به تمرین دارد. حالا که در مدرسه و دانشگاه و رسانه ها، به این تمارین بی توجهی می شود، باید خودمان دست به کار شویم. باید مطالعه کنیم، آستانه ی صبرمان را بالا ببریم و در عمل از عقایدمان استفاده کنیم.

- نشستم صبح و ظهر و عصر، در فکرت فرو رفتم / اذان گفتند و من کاری نکردم، کافرم یعنی؟ (مهدی فرجی)

- کبریت زدم / تو، بر این روشنایی محدود گریستی (آخرین شعر احمدرضا احمدی به بهانه ی انتشار کتاب جدیدش و احتمالا اشاره به شرایط ارشاد)

- فاطمه اختصاری از وبلاگ و فیسبوک به اینستاگرام کوچ کرده است. کتابش (کنار جاده ی فرعی) به چاپ دوم رسیده و از این استقبال به نظر خودش کم، ناراحت و دلگیر است. خانم اختصاری، هدف آن ها هم از این ماجرا ها همین بود، لطفا بایست.

- سه شعر زیبا از حسن آذری:
قاضی به خانه برگشت / در جیبش، / خودکاری می گریست
دسته کلید گم شده در خیابان / مال هر کسی می تواند باشد، / به جز زندانبان. / آن ها، / کلید هایشان را گم نمی کنند، / به یگدیگر می سپارند.
خیره می شوم به عکسهایت، / در شبکه های اجتماعی. / اما چه فایده؟! / کسی با تصویر خورشید در برکه، / گرم نمی شود.

- این که دوستی داشته باشی که تو را بفهمد و تو او را بفهمی، خیلی ارزشمند است. (مخاطب خاص)




نظر بدهید!