تبلیغات
.: بی خانمان :. - وهم بی جواب


اشک هایی از جنس خون، اشک هایی به نام شعر! (خط خطی های یک مهندس کامپیوتر)



جمعه 7 آبان 1395 - 10:05 ب.ظ

وهم بی جواب

همیشه سعی می کنی صدایت در نیاید، در خودت میریزی، ولی بلاخره کم می آوری و میشکنی... شکسته ام، بدجوری شکسته ام، آن قدر بد که دوست دارم تا ابد همینطور شکسته بمانم... توانش را ندارم که از جایم بلند شوم، و اگر هم داشتم، دوست نداشتم که بلند شوم. دوست دارم به همین حالت تا جایی که امکان دارد بمانم. دوست دارم همینطور دراز بکشم و فریدون فروغی گوش بدهم، فرهاد مهراد گوش بدهم. دوست دارم آهنگ های قدیمی کوچه بازاری گوش بدهم و گریه کنم. دوست دارم فکر کنم در غربت مانده ام و دلتنگ وطن شده ام. دوست دارم احساس ترحم بقیه را برانگیزم. دوست دارم همه به حالم گریه کنند، ولی کسی نخواهد بداند که چرا باید به حالم گریه کند. فقط می خواهم با من همدردی کنند، ولی سوال نکنند. تک تک بیایند جلو و دست بگذارند روی شانه ام، بغلم کنند و سرم را بذارم روی شانه شان و گریه کنم. بعد بروند و نفر بعدی بیاید. 
شاید فقط خسته ام. شاید مثل همیشه فقط غمگین و افسرده ام. شاید به خاط تغییر فصل است. شاید به خاطر پاییز است. شاید افسردگی فصلی است. مثل همیشه. ولی حسی بهم القا می کند که اینگونه نیست. شاید ترکیبی از تمام حس های قبلی. تمام حس های لعنتی که در این هفت سال با من بوده اند. احساسات دبیرستان. روز های سوال. روز های لعنتی طغیان. آن روز ها خیلی ساده گرفته می شد. می گفتیم می گذرد و تمام می شود. همان سال دوم دبیرستان لعنتی البرز. همان وقت ها که با زور به جلو هل داده میشدم. ولی دیدید که نشد؟ هفت سال گذشت. ترم آخر لیسانس ام. هنوز هم همان حس را دارم! هنوز هم افسرده ام. شاید شدیدتر. شاید خطرناک تر. حالا که سنم بالاتر رفته، بیشتر خطر می کنم. فکر های خطرناک تر می کنم. روز های خوبی ندارم.
دوست دارم با یک نفر غریبه درد و دل کنم. یک نفر که مرا نمی شناسد. یک نفر که وقتی بهش می گویم می خواهم فرار کنم، مرا جدی بگیرد. یکی که تشویقم کند به فرار. تشویقم کند به فکر های خطرناکم. یکی که راست بگوید. یکی که ادا در نیاورد. یکی که خودش باشد. 
دوست دارم سندی گوش بدهم. دلم برای عروسی های دهه 70 تنگ شده. همان وقت ها که در عروسی ها سندی می گذاشتند و می رقصیدند. عروسی های که در خانه بود. صمیمی بود. خوش بود. 
کسانی که مرا نمی شناسند از حرف هایم تعجب می کنند. می گویند این که تا دیروز خوب بود. ولی کسانی که مرا خوب می شناسند، می دانند که من هیچ وقت خوب نبوده ام. یک نوع بیماری عفونی، که اول جدی اش نمیگیری، بعد عفونتش شدید می شود و به جاهای دیگر هم سرایت می کند. هر چه سعی کردم عادی باشم، نشد. در من نوعی تمایل به تنهایی و غم وجود دارد که تا از خودم غافل می شوم، می بینم تمام وجودم را فرا گرفته است. تمام زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده. مدتی درگیرش می شوم. مغلوبش می شوم. بعد راه فراری پیدا می کنم و تا چند وقت فراموشش می کنم. ولی دوباره می آید به سراغم. و دوباره روزی از نو. 
نگران ام. برای خودم. برای آینده ام. برای خانواده ام. برای جامعه ام. برای همه کسانی که قرار است بر آن ها تاثیر بگذارم نگران ام. نمی توانم مسئولیت کار های آینده ام را قبول کنم. می ترسم دیر شود...


نظر بدهید!

طبقه بندی: |  کشک نامه |